يادت هست گفتم چشمان خمارت فانوس دريايی دل طوفان زده ی من است ؟ پس سوسوی فانوست را از اين دل نگير آسمان کبود



   خانه ای نو   

شاید بار ها سر زده ای و مرا ندیده ای و شاید هم به خاطر ننوشتن طولانی ام دیگر به اینجا نیامده باشی . نه اینکه نوشتنم را ترک کرده باشم ، می نویسم اما در جای دیگر و اینبار برای دغدغه ای دیگر ؛ برای شهرم که به آن عشق می ورزم . دیدارت از ما ، باعث افتخار است و قدومت بر دیده ی منت .

Http://jennabe.persianblog.ir

" گناوه ی ما "

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - مسعود

   برای سالروزت   

*... و من بیست و چهار سال بی تو بودن را سپری کردم  و چه سخت .*

*دعا کن برای خوشبختی من و عروسَت که امسال هم به يادبودت ختمِ قرآن کرد .*

*چه دلم تنگ شده برايت . برای تو که نبودی تا پشتيبانم باشی*

*ای دوريَت آزمونِ تلخِ زنده به گوری ! ای مادر!*

لینک
چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤ - مسعود

   من ، تو ، هفت سين و يک سنگ قبر   

نوروز که آمد هفت سين را چيدم . اما اين بار در کنار تو و در کنار او سال را تحويل کردم برای اولين بار .
اينجا من بودم و تو و يک آينه و چند سکه و مقداری سماق و ظرفی سمنو و کاسه ای سنجد و شيشه ای سرکه و سبزه و يک سيب گاز زده و يک ماهی در تنگ بلور و يک ... و يک ... و يک سنگ قبر .
يا مقلب... را که خواندم دعا کردم امسال عاشق تر شوی . گفتم من ۱۳۸۴ بار که نه ۱۳۸۴بار به توان n دوستش دارم .
گفتم لحظه سال تحويل هر چه در دل دارم ميگويم با تو ، اما ناگفته ای نمانده بود و سفره ی امسالمان چيده شد آنهم سه نفره . و ديدی در کنار مادرم گفتم به تو که با تمام وجود دوسِت دارم  .
و مادر هم روحش شاد بود از وجود عروسش ؛ مطمئنم .


...........بگذريم .........
سالی پر ازشادی برای همه شما که دوستتان دارم آرزو می کنم .

لینک
سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤ - مسعود

   سنگ صبور قديمی   

راهت دور نبود . .پیاده راه افتادم . وقتی نگذشته بود که به کنارت رسیدم . سلام که کردم پاسخم ندادی . سرت شلوغ بود انگار . بین راه هیچ به فکر مقدمه نبودم . آخرصحبت با سنگ صبور که مقدمه نمی خواهد . بر روی صندلی بی روح سیمانی نشستم و تو را دید زدم .خیلی عصبانی بودی . سرو صدایت همه جا را برداشته بود . آرام و قرار نداشتی . باز هم سلامت کردم رویت را برگرداندی . نمی دانم از چه ناراحت بودی . سنگ هم نبود برای خالی کردنش فقط ماسه بود و بس . دلم شور افتاد .
گفتم : من که کاری نکرده ام ؟ چرا ناراحتی بی معرفت ؟
گفتی : از خودت بپرس .
من؟؟؟؟!!!! من از خودم مطمئنم .
گفتی : مگر من چقدر طاقت دارم که هر شب درد دل هایت را بشنوم .
گفتم : تو که اینقدر بی طاقت نبودی .
گفتی : حالا شده ام .
گفتم : دلت می آید دلی را بی سنگ صبور رها کنی ؟ حد اقل بگو گناه من چیست ؟
گفتی : بزودی جوابت را خواهم داد ..............
بلند شدم کمی کنارت قدم زدم . ماسه ها انگار با من قهر بودند . زیر پایم را خالی می کردند . موجهایت هم انگار با شدت بیشتری بسویم می آمدند . معلوم بود از روی لجبازی است .گفتم بروم بهتر است . وقتی که برگشتم دلم مثل اینکه با تو قهر بود ولی هنوز خاطرات گذشته را برای خودش تداعی می کرد .
با اینکه قهری با من ، ولی هر شب به تو سر می زنم .............. آخر منم و یک دریا .............. منم و یک عشق ................... منم و یک خلیج , که تازگی ها کمی بی معرفت شده .
............. و من هنوز منتظر جوابت مانده ام .
بگو بگو بگو.........
بگو گناه من چیست ؟...............
من امشب باز هم می آیم تا جوابم را بگیرم پس جوابت را آماده کن .
تا امشب خدا نگهدار , دریا !

اين متن رو قبلا هم در وبلاگم زده بودم .

لینک
چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳ - مسعود

   بـــــا تـــــو   

خيس خيس شده بودم ولی نوازشگر گوش من صدای تو بود و نه صدای باران . در میان حرفهایت پلکهايم را بهم زدم تا مطمئن شوم آرزويم به حقيقت پيوسته :

بـــــا تـــــو

 زيـــــر يـــــک چـــــتـــــر

در بــــــاران.

لینک
جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳ - مسعود

   آنروز که ...   

ضربان قلبم هر لحظه بيشتر ميشد . اومد . روی صندلی چوبی ، کنارم نشست و شمرده شمرده گفت : چه کارم داشتی کشونديم اينجا ؟ چی ميخواستی بگی ؟ حالا بگو .

منم که می خواستم حرفی رو که سالها تو دلم بود بريزمش بيرون ، گفتم : مَ... ، مَن... ، مَن خيلی... ، اصلاْ هيچی .

گفت : ميدونم چی ميخوای بگی ، بگو .

گفتم : نميتونم .

گفت : خيلی دوسَم داری ، نه ؟

سرخ شدم و گفتم : آره .

تو چشام نگاه کرد و گفت : ميدونی چقدر منتظر اين يه جمله بودم ؟ يه عمر .

سرمو انداختم پايين و گفتم : منم همينطور .

از جاش بلند شد ، يه لبخند زد و گفت : حالا که گفتی ؟ پاشو تا بريم ، منم خيلی دوست دارم . 

لینک
سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳ - مسعود

   آينده   

صبور باش و مقاوم ... توکّل کن و تلاشت را بيشتر ... دستم را بگير ، دستت را بده ... و خدا را از ياد نبر ... اينها همه رمز خوشبختيست ... يادت هست آنروز بارانی چطور برايم از آينده حرف زدی ؟؟؟ «آينده با ماست.» اين اولين جمله ای بود که گفتی ... رمضان نزديک است راستی ، تهذيب را هم فراموش نکن .

برای رسيدنم به اوج ، جملات امروزت را هر روز برايم تکرار کن .

*******************************************

جناب آقای صغيری از شما به خاطر لطفی که نسبت به من داشتيد ممنونم .

لینک
یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳ - مسعود

   آرامشی به وسعت تاريخ   

باورم نميشد در کنار تو ، با غرور قدم زدن بر روی پارسه را .

باورم نميشد در کنار تو ، ياد کردن از کوروش و داريوش و خشايارشا را .

باورم نميشد در کنار تو ، داشتن آرامشی به وسعت تاريخ را .

کاش تخت جمشيد هميشه مزه اين جمعه را داشت .

لینک
دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳ - مسعود

   به نام پيوند دهنده قلبها   

يکـســال زمــان کـمـی نـبـود بـرای تــلاش ، مبــارزه ، استقـــامت و بـالاخره رسيدن . آن شب که با «بـلـه»ی تـــو ، مـن از آن تـــو شـدم و تـــو مــال مــن ، آنـشب که خستـــگـی يــکسـال استقــامــت از تنــمــان بـــه در شـد ، لــذت شيـريـن وصــل را چشيــدم . چـه شيـريــن بـود طـعـمــش . و اکــنـــون دسـتـت را در دسـتـــم بــگـذار تــا بــرای رسيــدن بــه اوج از هــمــين امـــروز شــروع کنيـــم . پـــس يــــــا عـــلـــــــی .

لینک
شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳ - مسعود

   دست نوشته   

باز هم ميگويم که نوشتن سخت شده برايم و اگر دست نوشته های تو شور نوشتن را در من ايجاد نمی کرد شايد هيچوقت نمی نوشتم ولی بايد بگويم که حرفهای زيادی برای گفتن دارم و به زودی همه آنچه را که بايد ، خواهم گفت . اکنون فقط تکه ای از نوشته تو را که به مناسبت تحويل سال ۱۳۸۳ برايم نوشته ای اينجا می گذارم تا بعد .

برای تو

از آن سـوی رويـاهـايـم آمـدی و حقـيـقت وجــودت را بــاور کــردم . خستـه تر از خـستگــی بــودم و در دستـــهای پر محبتـــت جـــان گرفتم . به وسعت دريا و به اندازه هر آنچه به مقدارش اندازه ای نباشد ، دوستت دارم .

*************************

ديـگر کنــار سفــره عيــد تنهـا نخواهـی نشسـت . سيــن و سبــزه ات مــن خـواهـــم بـــود . مـــاهی تنــگ بلورت چــون مــن سر مست تر از هـميشـه خـواهــد بـود . به سـر سبــزی عشقـــمان امســـال سبـزه ای خــواهـم کـاشـت و مهمـان سفــره تو خواهـم کرد و از بهار تا بهاران در کنارت سبز خواهم ماند . تو می خواهی ؟

*************************

اگـر تـلـخ بـود يــا کـه شيـريـن       /       زود گـذشـت يـا ديــر       /       خـوب و بـد بـودنـش را هـم از نــظــر نـمــيـگـذرانــم       /       آنـچـه را عـمـيـق لـمـس مــی کـنــم       /       ايــن اســت :       /       بـا تـو گـذشـت و همين مــرا بـس اسـت .

ياس سپيد تو

لینک
پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢ - مسعود