آنروز که ...

ضربان قلبم هر لحظه بيشتر ميشد . اومد . روی صندلی چوبی ، کنارم نشست و شمرده شمرده گفت : چه کارم داشتی کشونديم اينجا ؟ چی ميخواستی بگی ؟ حالا بگو .

منم که می خواستم حرفی رو که سالها تو دلم بود بريزمش بيرون ، گفتم : مَ... ، مَن... ، مَن خيلی... ، اصلاْ هيچی .

گفت : ميدونم چی ميخوای بگی ، بگو .

گفتم : نميتونم .

گفت : خيلی دوسَم داری ، نه ؟

سرخ شدم و گفتم : آره .

تو چشام نگاه کرد و گفت : ميدونی چقدر منتظر اين يه جمله بودم ؟ يه عمر .

سرمو انداختم پايين و گفتم : منم همينطور .

از جاش بلند شد ، يه لبخند زد و گفت : حالا که گفتی ؟ پاشو تا بريم ، منم خيلی دوست دارم . 

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروا

چه خوبه که حرف رو ميخونه . اينجوری هيچ حرفی نگفته نمی مونه ..........!

omid

salam masood jan khili in jomlehato ghashng neveshti khili khili omidvaram dar kenar ham movafagh va khoshbakht beshid eltemas doa

عبدالله رئیسی

سلام بر مسعود عزیز. خوشحالم که بالاخره شما را پیدا کردم. وبلاگ خوبی دارید. به قول بعضیها، خوشمان آمد. موفق باشید.

زهرا

سلام همشهری دوباره می نويسم.چند وقتی بود درگير بودم که شروع کنم يت نه که کامنت شما باعث شد تصميمو بگيرم ممنون گفتن دوستت دارم شايد سخت باشه اما هيچ وقت نذاريد نگفته باقی بمونه

محمود

سلام - شاد باشی - فقط همین - يا علي